تبليغاتX
چشمه آب حیات

گامهای استوار

 گاه که به خاستگاه درونی نوشته هایم بر می گردم و انگیزه ام را برای نوشتن مورد جستجو قرار می دهم نگاهم فقط به تو بر می گردد ، فقط به تو . . .فقط به تو که عزیزتر از جانم هستی ، فقط به تو که . . . فقط به تویی که دوست داشتنت به  مانند ساحل دریا می ماند که کران تا کران کشیده شده است . . .

آنگاه که پرتو نگاه پر مهرت در درونم شروع به تابیدن کرد ، گرمای آ ن را در تک تک سلولهای وجودم لمس کردم و لایه های  یخی که روح و جانم را پوشانده بود آب کرد و از زیر یوغ دژخیمان به در آمدم . 

 با وجودت نیروهای ناشناخته ام را دگر بار ، باز می شناسم ، نیروهایی که مورد هتک ناکسان قرار گرفته بود و تو و تو با حس یگانه ات مرا  دگر گونه یافتی .

برای همیشه از تو سپاسگزارم .

+ نوشته شده توسط کوروش در جمعه 16 شهریور1386 و ساعت 9:37 PM |

. . . The Goals

 

زندگی به مانند نبرد در جنگ می ماند ، یک جنگ جاودانه !

در این نبرد کسی می تواند آرامش روح و جان را در خود زنده نگه دارد که با چشمان باز و روشن ، فواصل خود را با آنچه در پس روی  و پیش روی  دارد ، آزادوارانه ببیند و در این میان وسعت دل زیر بناست  که هر روزه می بایست آتش فروزان انرژی را با هیزم حقیقت در آن شعله ور نگه داشت و این همه، خود نیازمند پایمردی دلیرانه است .

 

 

 

+ نوشته شده توسط کوروش در یکشنبه 11 شهریور1386 و ساعت 3:2 PM |

 

جاده زندگی

کودکی متولد می شود ، خود نمی دانست چرا آمده ، خود نمی خواست که بیاید ولی به اجبار آمد .  جبر زندگی او را به ایستادن بر روی دو پا وادار کرد در آن لحظه چشمانش به هزاران مسیر افتاد ،          در مانده ، گریان ، ولی چاره چه بود بایست به راه می افتاد ، گویی نیرویی مخفی او را به مسیری       ناخواسته می برد ، باری را بر دوش خود حس می کرد ، می دانست این بار بس سنگین است ولی چاره چه بود ! بایست مسیر را طی می کرد ، هر چه بیشتر طی مسیر می کرد ، توانش بیشتر ، بارش سنگین تر و همراهانش کمتر .

پاهایش در مسیر و چشمانش به دنبال یار می گشت که شاید راه سخت و رنج آور بر او آسان شود ولی کسی او را نمی دید ، آنها فقط خود را می دیدند . 

نوشته شده در روز تولدم

 

                 

+ نوشته شده توسط کوروش در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت 11:31 PM |