تبليغاتX
چشمه آب حیات

Deepest 

 

اشک رازی است

لبخند رازی است

اشک آن شبِ لبخندِ عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی  چنان که ببینی

یا چیزی  چنان که بدانی

من درد مشترکم ، مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گویید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گوییم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافتم

با لبانت برای همه لبها سخت گفته ام

دستهایت با دستان من آشنا است

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان

ذر گورستان تاریک

با تو خوانده ام زیباترین سرود ها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دست های تو با من آشنا است

ای دیر یافته با تو سخن می گوییم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گویید

زیرا که من ریشه های تو را یافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آ شناست

زنده یاد احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده توسط کوروش در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 12:50 PM |