تبليغاتX
چشمه آب حیات

دکترین درد

 

امشب  از مطب  به خانه آمدم  و نمی خوا ستم  چیزی بنویسم  و فقط  می خواستم بخوابم ولی چه خوابی  که تا این ساعت طول کشید!!

نیرویی عجیب قلم را به دستم داد و مجبور شدم بنویسم ،ناخواسته !

توی این چند سال خوب یاد گرفتم که چه جوری دردامو نبینم و اگر دیدمشون چه جوری با بی اعتنایی از اونها بگذرم ،

یاد گرفتم چه جوری بعد از بارها تلاش به بند بکشمش ، یاد گرفتم  که چه طور باید با درد جنگید و به زانو در اوردش ،

یاد گرفتم چه جور بایست توی مشت در اوردش و چه جوری با بی تفاوت گذشتن ، اونو به ضجه در اورد .

و  دیگه  نگذاشتم  .........................و من اونو ..............

 

ولی درد دیگران

نمی دانم درد در دیگران چرا اینگونه  دیگرگون حالم می کند ،نمی دانم ، چرا ؟چرا؟ چرا؟

نمی دانم چرا باید اینگونه باشد...

نمی دانم چرا نمی توانم بی تفاوت از درد دیگران بگذرم ...

چرا وقتی درد در آنان جولان می دهد به سرتاسر وجودشان نفوذ می کند ...

چرا نباید درد را به مبارزه بطلبند،

چرا همیشه زیر یوغ درد سرخم آورده ، گردن کج کرده ، فرمانبردار آن می شوند و تا هرجا که درد می خواهد می بردشان؟

تا کی ذلت و خواری در برابر درد دژخیم ، تا کی سر تعظیم فرود آوردن ،

 تا کی فرمانبردار بودن ؟

 تا کی شکستن غرور، تا کی خرد شدن در برابر درد ستمکاره ؟

تا کی تازیانه های این درد ظلم بر انگیز را باید تحمل کرد ؟

پس عزت نفس را چه شده ....

چگونه است که از این درد می نالند و فریاد میزنند و از ستم هایش نیز می گویند ولی انرا به پادشاهی برگزیده اند،با اختیار خود !!

آری درد را به سروری وپادشاهی برگزیدن، خود یک انتخاب است ،

انتخابی از روی اختیار !

برده درد  بودن.......................انتخاب........... !

انتخابی دیگر

باید طغیان کرد ،انقلابی در درون باید بپا کرد ...

 از زانو زدن دربرابر درد باید برخواست ، سررا از سجده گی درد باید بردا شت و

محکم و استوار باید در برابر آن  ایستاد ...

مبارزه، مبارزه، مبارزه ای رو در رو ،............................. تا آخرین نفس

+ نوشته شده توسط کوروش در دوشنبه 24 اردیبهشت1386 و ساعت 3:26 AM |
من مست ، تو ديوانه!

 

سال هزار و سيصد و خرده ، شب ، ساعت وقت شام ، خيابان فلان ، ايران...

مامور: كجا داری ميری؟
يه نفر: خونه.
مامور: از كجا ميای؟
يه نفر: از محل كار.
مامور: واسه چی؟
يه نفر: چون كارم تموم شده.
مامور: دانشجويی؟
يه نفر: نه.
مامور: قبلا" هم دانشجو نبودی؟
يه نفر: نه ، من از اول تنبل بودم!
مامور: حرف اضافی موقوف! بابات دانشگاه رفته؟
يه نفر: نه ، بی سواد بود.
مامور: پس تو چرا قيافه ت مشكوكه؟!
يه نفر: نمی دونم! اگه دستور ميدين جراحی پلاستيك كنم!
مامور: نه ، خودمون تغيير قيافه ت ميديم! شغلت چيه؟
يه نفر: حسابدارم.
مامور: پس اختلاس می كنی؟
يه نفر: نه ، جمع دارايی ام صد هزار تومان نميشه.
مامور: پس همه ی پولهاتو از مملكت خارج كردی؟
يه نفر: نه ، من تا حالا دلار نديدم.
مامور: حسابدار دانشگاهی؟
يه نفر: نه.
مامور: پس حسابدار كجايی؟
يه نفر: روزنامه.
مامور: پس اينطوووووررررر.....
﴿در اين لحظه مذاكرات جدی تر ادامه ميابد﴾...
مامور: پس معتادی؟
يه نفر: آخ! نه ، من ورزشكارم.
مامور: پس مخالف مايلی كهن هستی؟
يه نفر: آخ سرم! به خدا مخالف مايلی كهن نيستم.
مامور: پدرسوخته ، طرفدار منچستر يونايتدی؟
يه نفر: آخ شكمم! به خدا من طرفدار تيم ملی هستم.
مامور: پس تو بودی روز مسابقه ی ايران و استراليا توی خيابون مست كرده بودی و می رقصيدی؟
يه نفر: آخ پام! به خدا من نبودم. اون روز من گلاب به روتون ﴿...﴾ داشتم اصلا" توی خيابون نيومدم.
مامور: چرا صورتت رو اينجوری كردی؟
يه نفر: مگه چه جوری شده؟!
مامور: برای چی صورتت زخميه؟
يه نفر: شما زدين.
مامور: مشروب می خوری ، ميای توی خيابون ، سخنرانی می كنی؟
يه نفر: من؟! اينجا كه كسی نيست براش سخنرانی كنم.
مامور: بگو اسم مشروبی كه خوردی چی بود؟
يه نفر: من نخوردم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس جانی واكر. از كجا خريدی؟
يه نفر: من نخريدم.
مامور ﴿به همكارش﴾: بنويس از جردن ، از اصغر سياه خريده.
يه نفر: به خدا من اصغر سياه رو نمی شناسم.
مامور: غصه نخور! بعدا" كه اصلاح شدی اول روزنامه رو ول می كنی ، بعدا" با اصغر سياه هم آشنا ميشی!

 این مطب کش رفته شدست

 

+ نوشته شده توسط کوروش در پنجشنبه 20 اردیبهشت1386 و ساعت 2:32 PM |

 

 

امواج آرامش


امواج کلام که از وجودت خارج میشه  مثل موج دریا میمونه

توی  غروب یک روز ، با نسیمی ملایم وآسمان بی لک.

 

الان کنار ساحل اون موجا نشستم ، دستام دور زانوام حلقه شده ،

چشمام بی اختیار فقط موجا رو میبینه ، موجایی با تعداد بی شمار ، کف آلود با طول و عرضای متفاوت ،

ولی دلم چیز دیگه ایی میبینه ،

 

همشون به آرومی به ساحل میرسن

                  بدون اینکه زخمی به ساحل بزنن

 

+ نوشته شده توسط کوروش در یکشنبه 16 اردیبهشت1386 و ساعت 1:11 AM |

مدتها بود که درد را در زندانی ، در گوشه ای از وجودم حبس کرده بودم ، ولی این روزا نمی دونم چرا قدرتش زیاد شده و میله های زندانی رو که حبسش کرده بودم رو کج کرد و خودش و به سر تا سر سلول هام رسوند . . .

ولی اینجوری نمی مونه و دوباره اونو زندونی می کنم  . . .  بذار درد دستو پا بزنه بزار درد فریاد بکشه بزار خودشو به در و دیوار زندون بزنه . . .

من فقط به تماشاش میشینم  ولی نمی دونم چرا بازم دلم واسش میسوزه ، نمی دونم  ؟ !

بلاخره روزی به حبس ابد می فرستمش  . . . . . . .

خودم

 درد می تواند آفریننده باشد .

« برخی از انسانها به این نتجه می رسند که بهترین چیز در زندگی ، شاد بودن است ، برخی دیگر رنج بردن را به کار می برند ، اما بیشتر انسانها هیچ یک را بر خود روا نمی دارند : پس به هیچ چیز نمی رسند و فقط از میان زندگی میگذرند . »

جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده توسط کوروش در پنجشنبه 13 اردیبهشت1386 و ساعت 1:52 AM |
بلاخره امروز ساعت   6:45 صبح بلاگ جدیدمو افتتاح کردم.

خسته نباشم . . . !

همین!!!

 

+ نوشته شده توسط کوروش در چهارشنبه 12 اردیبهشت1386 و ساعت 7:57 AM |