تبليغاتX
چشمه آب حیات

برای تو . . .

 

وقتی تو نیستی

نه هست هایِ ما

چونانکه بایدند

                     نه بایدها . . .

مثل همیشه آخر حرفم

و حرف آخرم را

                     با بغض می خورم

عمری است

لبخندهای لاغر خود را

در دل ذخیره می کنم :

                                   باشد برای روز مبادا !

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند ؟

شاید

امروز نیز روز مبادا

                           باشد !

 

وقتی تو نیستی

نه هست هایِ ما

چونانکه بایدند

                     نه بایدها . . .

هر روز بی تو

روز مباداست !

                                                                                                                "قیصر امین پور"

 

 برای تو . . . 714k

  

+ نوشته شده توسط کوروش در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت 3:22 PM |

همدلی

زن بودن دشوار است ، خیلی دشوارتر از مرد بودن . مرد چنان که باید به این امر پی نمی برد .مرد توانایی آن را دارد که در یک سودای فکری ، در یک فعالیت ، مستغرق شود با این حال قسمتی از وجود خود را به دور می اندازد ولی خوشبخت می شود . یک زن تندرست نمی تواند چنین کاری بکند و به درد و رنج نیافتد .

زن اگر از یک جنبه سعادتمند باشد افسوس جنبه دیگر را می خورد . زن دارای چندین روح است . مرد تنها یک روح دارد اما پرتوان تر، غالبا خشن تر و حتی غول آسا .

مرد بی آنکه پی ببرد خیلی خود خواه است ، بی آنکه خودشان پی ببرند خیلی به زنها آزار می رسانند ، چه می توان کرد ؟ در این جا مقصر کیست ؟ می توان گفت که نه تقصیر زن است و نه مرد . زندگی به هیچ وجه چیز ساده ای نیست . می گویند باید به طور طبیعی زندگی کرد ، ولی چه چیز در زندگی طبیعی است ؟ در زندگی هیچ چیز طبیعی نیست ، خودمان آن را درست کرده ایم .

عزب ماندن طبیعی نیست ، زناشویی هم مثل آن . پیوند آزاد هم ضعیف تران را تسلیم گرسنه چشمی و آز قوی تران می کند . حتی اجتماع ما یک چیز طبیعی نیست ، خودمان آن را درست کرده ایم . می گویند آدم حیوانی اجتماعی است . چه جفنگی ! آدمی برای آنکه زنده بماند ناچار بود که اجتماعی شود . او خود را برای سود خویش ، برای دفاع نفس ، برای لذت خود و بزرگی خود ، اجتماعی کرده است . این ضرورت او را بر آن داشت که تن به پاره ای قراردادها بدهد . ولی طبیعت سرکشی می کند و از فشاری که بر او وارد می شود انتقام می کشد .  

طبیعت برای انسان ساخته نشده است  ، ما می کوشیم که آن را منقاد کنیم واین خود یک نبرد است و جای تعجب نیست که غالبا دچار شکست می شویم .

راه بیرون شدن کدام است ؟   قوی بودن ، خوب بودن .

آه خدایا ! خوب بودن ، زره خود پرستی را از تن کندن .

نفس کشیدن ، زندگی را ، وظیفه محقر خود را و یک وجب خاکی که در آن ریشه دوانده ایم دوست داشتن ! مانند درختی که در تنگنا مانده که به سوی آفتاب بالا می رود ، آنچه که نمی توان کران تا کران داشت ، کوشیدن و آن را در عمق و در بلندی بدست آوردن !  

بله و پیش از هر چیز یکدیگر را دوست داشتن . کاش مرد بیش از این حس می کرد که برای زن در حکم برادر است و نه تنها طعمه وی یا آنکه زن طعمه او ! کاش هر دو غرور را از خود دور می کردند و هر کدامشان یک جو کمتر به خود می اندیشید و یک جو بیش تر به دیگری ! . . . 

                                                                                                  رومن رولان

+ نوشته شده توسط کوروش در پنجشنبه 22 آذر1386 و ساعت 2:2 PM |

یک خط سکوت

یک ماه گذشت و او نیامد ، یک ماه گذشت و دریای پر تلاطم وجودم آرام نشد ، یک ماه گذشت و سکوت نفس گیرم شکسته شد ، یک ماه گذشت و گرمای روح وجانش گرچه هیچگاه در آغوش نبوسیدمش هنوزم که هنوزه در وجودم آتش بپا می کند و . . .

بارالها پر ناراضی نیستم که که زبانه های این آتش خود نیز مرا بسوزاند و . . .

دل تنگم و دل گیر . . .

بزرگا تعالا چه جای گله و شکوا است ، سرنوشت خود شاید اینگونه می خواست ، . . .ولی کسی چه می داند که سرنوشت بر ما چگونه رقم خواهد خورد .

بارالها تو خود می دانی که روح و جانم را در این وادی  پر خطر عشق در کف دستانم نهادم  و . . .

در این یک ماهه اشک در چشمانم یخ بسته بود و جاری نمی شد ، به ناگهان یخ آن باز شد      و . . .

  

 

+ نوشته شده توسط کوروش در پنجشنبه 10 آبان1386 و ساعت 11:3 PM |

 

لا یه ها . . .

ما آدما همیشه چشامون بدنبال زیبای بوده و هست و خواهد بود و این حقیقتی است غیر قابل انکار که از روز ازل بوده وتا روز ابد هم ادامه خواهد داشت .

به هر صورت ، وقتی به مفهوم زیبایی خوب دقت می کنم می بینم که می تونه خود را به شکل های متفاوتی نشون بده ، واین زیبایی باز با توجه به نوع مکان و مقدار زمان و نوع شخص هم  تغییر و تحول پیدا می کنه و باز این همه مستلزم تغییر زاویه نگاه مون نسبت به اون نوع زیبایی است ،هرچه زاویه نگاه وسیع تر باشه باالطبع می توانیم تمام ابعاد وجودی آن را با گستره ِ عمیقتری ببینیم .

هر چیزی و هر شخصی و . . . از لایه های مختلف تشکیل شده که چشمای ما آدما معمولا و شاید هم همیشه به ظاهری ترین لایه آن توجه می کنه و باعث می شه به سرعت خوشمون بیاد یا بدمون بیاد .

گاه که ساختمان های در حال ساخت توجه ام را جلب می کند ، مصالح زیر نمای بکار رفته رو روزانه می بینم ولی در نگاه زیبا نیست ولی وقتی سنگ نمای آن را با بهترین سنگ ها زینت می کنند به چشم افرادی که برای اول بار آن را دیده اند بهترین ساختمان تصور می شود . . . ولی آیا زیبای فقط همین شکل ظاهر است که حتی نمی دانیم چه مصالحی در آن بکار رفته است ؟!!

آن ساختمان را مطلوب ترین می دانیم که حتی نمی دانیم سیستم سرما و گرما وصدا و استحکام و قدرت آن چگونه است ؟!

ما آدما هم دارای لایه های مختلف هستیم .

اگرچه لایه ظاهری هر شخص بایست موزون ومتوازن باشد ولی پراهمیت نیست . . .هیچ دوامی نداره ، همیشگی نیست . ظاهر آدما ومدال های افتخارشون . . . !! یک روز گرد پیری از راه می رسد . . .یک روز دیگری مدال افتخار بالاتر را . . . یک حادثه . . .

 نه امنیت فکر و نه آسایش روان را به همراه دارد ، چون آنچه ما انسانها می خواهیم  وحتی خودمان هم از آن  نا آگاهیم صورت و شکل ظاهری قضیه نیست بلکه آنچه ما می خواهییم فقط ته وجودی آدما ست ته ته . . .

 هیچ حادثه ای ، هیچ اتفاقی  نمی تواند درون آدما رو از آنها پس بگیرد ، هرگز .

درک عمیق ، امنیت فکر ، اطمینان خاطر ، حمایت مطمئن وپایدار ، وفاداری . . .ته ته ته .

+ نوشته شده توسط کوروش در پنجشنبه 5 مهر1386 و ساعت 1:9 PM |

 

تو را حس کردم         در خلوت تنهاییم

               وتو مرا دیدی         

          بانگ زدی به سویم بیا

نیرویی  ژرف سراسر وجودم را فرا گرفت

           بی اختیار و بی اراده

                 ناهوشیار

            به آسمانت آمدم

         در آن لحظه پر شور

         تو همه زندگیم شدی

       و با تمام طنین صدایم  

           فریاد بر آوردم

             که فقط  

        با تو خوهم ماند

 

 

+ نوشته شده توسط کوروش در یکشنبه 1 مهر1386 و ساعت 11:12 PM |

گامهای استوار

 گاه که به خاستگاه درونی نوشته هایم بر می گردم و انگیزه ام را برای نوشتن مورد جستجو قرار می دهم نگاهم فقط به تو بر می گردد ، فقط به تو . . .فقط به تو که عزیزتر از جانم هستی ، فقط به تو که . . . فقط به تویی که دوست داشتنت به  مانند ساحل دریا می ماند که کران تا کران کشیده شده است . . .

آنگاه که پرتو نگاه پر مهرت در درونم شروع به تابیدن کرد ، گرمای آ ن را در تک تک سلولهای وجودم لمس کردم و لایه های  یخی که روح و جانم را پوشانده بود آب کرد و از زیر یوغ دژخیمان به در آمدم . 

 با وجودت نیروهای ناشناخته ام را دگر بار ، باز می شناسم ، نیروهایی که مورد هتک ناکسان قرار گرفته بود و تو و تو با حس یگانه ات مرا  دگر گونه یافتی .

برای همیشه از تو سپاسگزارم .

+ نوشته شده توسط کوروش در جمعه 16 شهریور1386 و ساعت 9:37 PM |

. . . The Goals

 

زندگی به مانند نبرد در جنگ می ماند ، یک جنگ جاودانه !

در این نبرد کسی می تواند آرامش روح و جان را در خود زنده نگه دارد که با چشمان باز و روشن ، فواصل خود را با آنچه در پس روی  و پیش روی  دارد ، آزادوارانه ببیند و در این میان وسعت دل زیر بناست  که هر روزه می بایست آتش فروزان انرژی را با هیزم حقیقت در آن شعله ور نگه داشت و این همه، خود نیازمند پایمردی دلیرانه است .

 

 

 

+ نوشته شده توسط کوروش در یکشنبه 11 شهریور1386 و ساعت 3:2 PM |

 

جاده زندگی

کودکی متولد می شود ، خود نمی دانست چرا آمده ، خود نمی خواست که بیاید ولی به اجبار آمد .  جبر زندگی او را به ایستادن بر روی دو پا وادار کرد در آن لحظه چشمانش به هزاران مسیر افتاد ،          در مانده ، گریان ، ولی چاره چه بود بایست به راه می افتاد ، گویی نیرویی مخفی او را به مسیری       ناخواسته می برد ، باری را بر دوش خود حس می کرد ، می دانست این بار بس سنگین است ولی چاره چه بود ! بایست مسیر را طی می کرد ، هر چه بیشتر طی مسیر می کرد ، توانش بیشتر ، بارش سنگین تر و همراهانش کمتر .

پاهایش در مسیر و چشمانش به دنبال یار می گشت که شاید راه سخت و رنج آور بر او آسان شود ولی کسی او را نمی دید ، آنها فقط خود را می دیدند . 

نوشته شده در روز تولدم

 

                 

+ نوشته شده توسط کوروش در جمعه 2 شهریور1386 و ساعت 11:31 PM |

Deepest 

 

اشک رازی است

لبخند رازی است

اشک آن شبِ لبخندِ عشقم بود

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی  چنان که ببینی

یا چیزی  چنان که بدانی

من درد مشترکم ، مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گویید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گوییم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافتم

با لبانت برای همه لبها سخت گفته ام

دستهایت با دستان من آشنا است

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان

ذر گورستان تاریک

با تو خوانده ام زیباترین سرود ها را

زیرا که مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بوده اند

دستت را به من بده

دست های تو با من آشنا است

ای دیر یافته با تو سخن می گوییم

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گویید

زیرا که من ریشه های تو را یافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آ شناست

زنده یاد احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده توسط کوروش در جمعه 26 مرداد1386 و ساعت 12:50 PM |